روزها بود که در اندیشه پاسخ به درخواست شما بودم. وقتی خواستید درباره https://ir.1xbet.com/fa مطلبی بنویسم، بیدرنگ آتش اشتیاق در دلم شعله کشید. مرا از آن رو که سالها قلم زدهام، نوشتن برای مخاطبان دغدغهای شیرین است و هر درخواست شما برایم چونان هدیهای ارزشمند.
بیفوت وقت، راهی وبسایت شدم. پیش خود گفتم اینک مینشینم و ساعتی به کاوش در صفحهها میپردازم، یادداشت برمیدارم و آنگاه متنی مینگاریم که خواننده را نه نیاز به پرسشی ماند و نه حسرت نکتهای. اما دریغ و هزاران دریغ که هر چه در زدم، کسی پاسخ نگفت. هر بار نشانی اینترنتی را در نوار مرورگر مینشاندم، ثانیهها میگذشت و جز سکوتی سنگین، ارمغانی نبود.
نشانی را بازنویسی کردم، از پنجرهای دیگر رفتم، مرورگرها را یکی پس از دیگری آزمودم و حتی زمان دیدار را دگرگون کردم. گاه بامداد که خورشید تازه سر برمیآورد و گاه نیمهشب که شهر در خواب فرو رفته بود. اما در بسته بود و چراغ درون خاموش.
در این گیرودار، پیش خود اندیشیدم که شاید این بسته بودن خود پاسخی است. شاید این وبسایت چونان خانهای است که تنها کسانی به درونش راه مییابند که رمز ورود بدانند و من بیگانهای بیش نیستم. اما هنوز باورم نمیشود که راهی نباشد. چه بسیار درها که به صبر گشوده میشوند و چه بسیار رازها که با یاری دوستان آشکار میگردند.
اینجاست که به شما پناه میآورم. شما که شاید روزی از این در گذر کردهاید و نشانی از آن جهان درون با خود دارید. چه دیدید؟ چه خواندید؟ آن سوی این درِ بسته چه میگذرد؟ آیا خدماتی عرضه میشود؟ صفحهها چگونه مینمایند؟ کاربران چه تجربهای دارند؟ هر آنچه در خاطر دارید، هر چند کوچک و ناچیز، برای من چونان گوهری است در تاریکخانه ignorance.
همچنین اگر شما خود به این وبسایت دسترسی دارید، شاید با کمی تغییر در مسیر یا بهرهگیری از ابزاری دیگر، بتوانید پرده از رخسارش برگشایید و تصویری هرچند گذرا برایم به ارمغان آورید. من در این سوی راه، چراغ به دست، چشم به راه نشانهای از شما هستم.
بینهایت سپاسگزارم که تا بدینجا مرا همراهی کردهاید. بیشک با یاری شما این مقاله روشنایی خواهد یافت و خوانندگان از ثمره همدلی ما بهرهمند خواهند شد. ارادتمند یکدله شما.